در آغاز با تو می‌گوییم ...
ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٦ 

خدایا

به ما علم بده

علمی که با آن بدانیم چیزی نمی‌دانیم

تا به آنچه گمان می‌کنیم می‌دانیم نچسیبم

و لحظه لحظه عمرمان را صرف این کنیم تا بدانیم تو برای ما چه می‌خواهی

خدایا

به ما قدرت بده

قدرتی که با آن از ضعف‌ها و ناتوانی‌هایمان نترسیم و نگریزیم؛  آنها را بشناسیم و بپذیریم

و در عوض قدرت‌ها و توانمندی‌های حقیقی‌مان را ، هر چند اندک به نظر آیند بشناسیم و دریابیم

و در آنچه تو برایمان بهترین می‌دانی به‌کار گیریم...

خدایا

در این آغاز با تو می‌گوییم

و از تو می‌خواهیم

یاری‌مان کن...

(برداشتی از نشریه علم موفقیت – زمستان 85)

 

 


کلمات کلیدی:
 
در بهاری که از راه می‌رسد...
ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱٦ 

 

سلام به همه دوستان خوب

اول از همه واقعا ممنون از همه‌تون که به باران نور سرزدین، مدتی بود که سرم خیلی خیلی... شلوغ بود فرصت نشد دیدارهای پر از لطفتون رو پاسخ بدم به امید خدا  اگه فرصتی بشه سعی می‌کنم پیش همه‌تون بیام و از متن‌های خوبتون استفاده ‌کنم...

راستش با هوای خوب و لطیف امروز که اومدن بهار رو نوید می‌داد به یاد یک دعای زیبا افتادم  و فکر کردم اون رو با شماها سهیم بشم ...

 

ای روح بزرگ! ای خالق هر آنچه هست!

از انسان و درخت و علف و توت

ما را یاری کن تا با خود مهربان باشیم

و در زمین شادمان

...

ای روح بزرگ

با ما مهربان باش

به این مردم، رحمت دیدن درختان

و علف‌های سبز

گل‌ها و میوه‌های توت را

در بهاری که از راه می‌رسد

عطا فرما

تا بدین گونه

بار دیگر همه با هم دیدار کنیم

ای روح بزرگ، از تو می‌طلبیم

 

 

(منبع: سرخپوستان بزرگ می‌گویند ۲)

 


کلمات کلیدی:
 
همچون آبشاران...
ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱٢ 

هر نقطه که باشی

باید فرود آیی

جاری شوی

پیش روی

تا به «اصل» بپیوندی

چون آبشاران

که از اوج می‌گریزد

به خاکساری فرود می‌آید

تا در انتهای راه، به «دریا» رسد

و زیبایی آیا غیر از این است

گریختن از صعودهای کاذب

و فرود در قلب «اصالت» ...

 

منبع:؟



کلمات کلیدی:
 
یکی هست که همیشه منتظر توست...
ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢٧ 

امروز صبح که از خواب بیدار شدی به تو نگاه کردم،

امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی اگر شده برای چند کلمه...

فکر می‌کردم شاید بخواهی به‌خاطر اتفاق خوبی که دیروز برایت افتاده بود از من تشکر کنی...

وقتی داشتی خودت را برای رفتن حاضر می‌کردی آنقدر وقت داشتی که بایستی و به من سلامی کنی...

حتی یک‌بار هم پیش آمد که مجبور شدی پانزده دقیقه منتظر بمانی و کاری هم نداشتی که بکنی جز اینکه روی صندلی بنشینی، آنوقت دیدم که از جای خودت بلند شدی فکر کردم می‌خواهی با من حرف بزنی، اما تو در عوض به طرف تلفن دویدی و به یکی از دوستانت زنگ زدی تا از شایعات اخیر خبردار شوی

تمام مدت روز را با شکیبایی به تو نگاه کردم

با این همه کار حدس زدم مشغول‌تر از آن هستی که با من حرف بزنی

متوجه شدم که قبل از ناهار به اطرافت نگاه کردی شاید به این دلیل که خجالت می‌کشیدی با من حرف بزنی، نخواستی سرت را خم کنی

به سه چهار میز آن طرف‌ترت نگاهی انداختی و متوجه بعضی از دوستانت شدی

آنها قبل از اینکه ناهارشان را بخورند چند کلمه‌ای با من حرف زدند اما تو حرفی نزدی

طوری نیست هنوز هم قدری وقت هست و من هنوز هم امیدوارم که تو بالاخره با من حرف بزنی

بعد به خانه‌ات رفتی و مثل اینکه خیلی کارها داشتی که باید انجام می‌دادی

بعد از اینکه بخشی از کارهایت را انجام دادی تلویزیون را روشن کردی

اصلا تو علاقه‌ای به تماشاکردن تلویزیون داری؟ همینطور آن را روشن می‌کنی و هر روز مدت زیادی پای آن می‌نشینی...

من باز هم صبورانه منتظر ماندم تا تلویزیون تماشا کردی و شامت را خوردی اما باز هم با من حرفی نزدی

گمان می‌کنم وقت خواب خیلی خسته بودی

بعد از اینکه به بقیه اعضای خانواده شب بخیر گفتی توی رختخواب پریدی و در یک آن به خواب رفتی

طوری نیست چون شاید اصلاً متوجه نباشی که من همیشه برای تو اینجا هستم

و صبر خیلی زیادی دارم، زیادتر از آنچه بتوانی فکرش را بکنی

و حتی می‌خواهم به تو یاد بدهم که چگونه با دیگران همین‌قدر صبور باشی

من به قدری عاشق تو هستم که هر روز برای یک سر فرود آوردن، دعا یا فکر تو، یا گوشه‌ای از قلبت که آکنده از سپاس باشد منتظر می‌مانم...

می‌دانی... گفتگوی یک جانبه کار سختی است...

خوب می‌بینم که یک بار دیگر داری از خواب بیدار می‌شوی و من باز منتظر می‌مانم، بدون اینکه احساسی جز عشق به تو داشته باشم

با این امید که امروز لحظه‌ای از وقتت را به من بدهی

روز خوبی را برایت آرزو می‌کنم

دوست تو... خدا...

(ترجمه متنی از اینترنت)

 


کلمات کلیدی:
 
یه راز بزرگ...
ساعت ٤:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٥ 

هیچ وقت دلتون خواسته که حضور زنده‌ی خدا رو توی زندگی‌تون احساس کنین؟ از یک حضور کاملاً واقعی حرف می‌زنم، نه اون جوری که ما معمولاً تصور می‌کنیم. کاملاً واقعی و زنده ، واقعی‌تر و زنده‌تر از اعضای خانواده و دوستانمون و ...

شاید خیلی از ماها اصلاً به این موضوع فکر نکرده باشیم چون به نظرمون غیرعملی و دور از ذهن میاد... بیشتر ماها ناخودآگاه فکر می‌کنیم که چون خدا خیلی بزرگه و ما خیلی کوچیک نمی‌تونیم با او ارتباط  خوبی برقرار کنیم، فکر می‌کنیم باید جور خاصی باشیم تا او ما رو بپذیره و ...

اما برعکس تصور ما، تجربه‌‌ی برقراری یک ارتباط زنده و واقعی با خدا کاملاً ممکن و عملیه (افرادی که تجربه کردن این رو می‌گن) حالا شاید فکر کنیم که اگه هم عملیه اما کار هر کسی نیست، باید براش کلی ریاضت بکشیم و ... و ... و ... تا بلکه، شاید...

اما راه این کار، اصلاً پیچیده و عجیب و غریب نیست، برعکس خیلی دم دست و عملی و ساده‌ است... ساده‌تر از اون چیزی که فکر کنیم ... خدا می‌خواد که ما در ارتباط با خودش کاملاً طبیعی باشیم ، خودمون باشیم، خود خودمون، نمی‌خواد نقش بازی کنیم و نقابِ خوب بودن به صورتمون بزنیم...  این هم درسته که او خیلی بزرگه و ما خیلی کوچک، اما او خودش رو به اندازه فهم ما کوچک می‌کنه... و این هم از لطف بی‌حدشه...

خلاصه اینکه راز برقراری ارتباط  واقعی و زنده با خدا در اینجاست... راز اینه: با او مثل یک زنده برخورد کنیم... مثل اعضای خانواده‌مون ، مثل دوستانمون، برای او وقت بگذاریم، بهش توجه کنیم، اوقاتمون رو باهاش بگذرونیم، باهاش بریم پیاده روی، توی شب‌های گرم تابستون، روزهای سرد زمستون، توی بهار، همین الان توی پاییز...، توی کوچه‌ها و خیابون، باهاش قدم بزنیم...، توی روز توی شب ... باهاش بگیم، باهاش بخندیم،‌ گاهی گریه کنیم، درددل کنیم، مشکلاتمون رو باهاش درمیون بگذاریم، از آرزوهامون بگیم، از رؤیاهامون، از رازهای دلمون، نظرش رو بپرسیم ، ازش کمک بخواهیم، و ...

اون وقت چیزی نمی‌گذره که می بینیم کم‌کم داره تحولاتی رخ می‌ده!


کلمات کلیدی:
 
مداد جادو...
ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۱٦ 

دوستان! باز هم یک داستان... 

روزی روزگاری پسرکوچولویی به نام الیکا هدیه‌‌ای منحصر به فرد گرفت: یک مداد جادو! الیکا می‌توانست با مداد جادو هرچه آرزو داشت بیافریند. نقاشی‌های مداد جادو همواره شگفت‌انگیز بود. یک بار او برایش بالنی کشید و سوار بر آن با هم به دوردست‌ها رفتند... بار دیگر جهانی از نور با باغ‌هایی رنگارنگ نقاشی کرد... الیکا با مدادش به داخل آن رفتند و در آنجا خودشان هم به نور تبدیل شدند... همراهی با مداد جادو برای الیکا بسیار لذت‌بخش بود و او کاملاً احساس خوشبختی می‌کرد.

تا اینکه روزی الیکا هوس اسباب‌بازی کرد و به مداد جادو گفت برایش یک آدم آهنی نقاشی کند. مداد جادو آدم آهنی سخنگویی را که می‌توانست راه برود برای الیکا نقاشی کرد. الیکا آدم آهنی را برداشت و تمام روز سرگرم بازی با آن شد. فردای آن روز الیکا تقاضای نقاشی چند هواپیما را کرد و روز بعد تعداد زیادی اتومبیل رنگارنگ خواست. روزهای بعد هم اسباب‌بازی‌های دیگری را ‌خواست و هر روز تمام وقت به بازی با آنها مشغول شد. دیگر اتاق الیکا پر از اسباب‌بازی شده بود و او سخت سرگرم بازی با آنها!

ماه‌ها بدین منوال گذشت و او در این مدت حتی یک بار به سراغ مداد جادویش نرفت. تا اینکه کم‌کم اسباب‌بازی‌ها برایش خسته کننده شدند و دیگر حوصله بازی با آنها را نداشت. در این میان ناگهان به یاد مداد عزیزش افتاد که مدت‌ها آن را ندیده بود. شروع به جستجوی آن کرد... ولی اسباب‌بازی‌ها به قدری زیاد بودند که الیکا در بین جستجو خسته می‌شد و خوابش می‌برد یا اصلا فراموش می‌کرد که دنبال مدادش می‌گردد و دوباره با یکی از اسباب‌بازی‌ها مشغول بازی می‌شد... و باز ماه‌ها بدین منوال سپری شد... تا اینکه...

در یک صبح قشنگ وقتی الیکا از خواب بیدار شد، چشمش از پنجره به خورشید زیبا در آسمان افتاد و روزهایی را به‌یادآورد که همراه مداد جادو با بالنی که برایش کشیده بود به گردش می‌رفتند. دلش خیلی برای مدادش تنگ شد. اما در این مدت نتوانسته بود پیدایش کند. بلند شد و به اتاق شلوغش نگاهی کرد... در یک لحظه عزمش را برای یافتن مدادش جزم کرد و تصمیمی جدی گرفت...

رفت و کیسه زباله بزرگی آورد و اسباب‌بازی‌ها را یکی یکی در آن ریخت، حتی آنهایی را که خیلی دوست داشت، چرا که می‌دانست مداد جادو که همه این اسباب‌بازی‌ها را برایش آفریده بود به تنهایی می‌توانست او را خوشبخت و خوشحال کند. الیکا چند کیسه بزرگ را از اسباب‌بازی پر کرد و آنها را بیرون برد. حالا دیگر اتاقش کاملاً خالی شده بود و می‌توانست مداد جادو را ببیند که در گوشه اتاق با لبخندی زیبا منتظر اوست...

(تلخیصی از مقاله مداد جادو - از نشریه هنرهای زیستن)

 

 

... هیچ می‌دونین همه ماها هم یک مداد جادو داریم که می‌تونه هر چیزی دلمون بخواد برامون بکشه! فقط مساله اینجاست که میون شلوغی چیزهایی که ازش خواستیم برامون بکشه گمش کردیم... راستی دلتون براش تنگ نشده؟


کلمات کلیدی:
 
رهایی در جریان هستی ...
ساعت ٤:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٦ 

زمانی در دهکده‌ای، در قعر رودخانه‌ای بزرگ و کریستال گونه، مخلوقاتی زندگی می‌کردند. جریان رود، در سکوت از روی همه‌ی آنان؛ پیر و جوان، توانگر و فقیر، خوب و بد، می‌گذشت. جریان به راه خود می‌رفت و تنها خود کریستالی خویش را می‌شناخت.

هر مخلوقی به روش خاص خودش محکم به شاخه‌ها و صخره‌های قعر رودخانه چسبیده بود، زیرا چسبیدن، شیوه‌ی زندگی آنان به‌شمار می‌رفت و مقاومت در برابر رودخانه، چیزی بود که آنان از هنگام تولد آموخته بودند.

اما سرانجام یکی از مخلوقات گفت: من از چسبیدن خسته شده‌ام، گرچه جریان را به چشم نمی‌بینم، اما اعتقاد دارم که می‌داند به کجا می‌رود. خود را رها می‌کنم و می‌گذارم مرا به هرکجا که می‌خواهد ببرد. با چسبیدن از ملالت خواهم مرد.

مخلوقات دیگر خندیدند و گفتند: نادان! اگر رها شوی، جریانی را که می‌پرستی تو را بر صخره‌ها می‌کوبد و خرد و متلاشی می‌کند و تو پیش از مرگِ از ملالت، خواهی مرد. اما او به آنها اعتنایی نکرد، نفس عمیقی کشید و خود را رها کرد و بی‌درنگ به‌وسیله‌ی جریان بر صخره‌ها کوبیده شد. پس از آنکه مخلوق بار دیگر از چسبیدن خودداری کرد، جریان او را از عمق رودخانه به سوی بالا رها کرد، پیکرش سائیده و کبود شد اما صدمه چندانی ندید.

و مخلوقات ساکن در بخش پایین‌تر رود که او برایشان غریبه بود فریاد زدند: نگاه کنید یک معجزه! مخلوقی اینجاست که همانند ماست اما پرواز می‌کند! مسیحای رهایی‌بخش را تماشا کنید، بیا و همه‌ی ما را نجات بده!

و آن رونده در جریان گفت: من بیش از شما نجات دهنده نیستم. اگر فقط جرات رفتن را به خود بدهیم، رودخانه از اینکه ما را رها کند شادمان خواهد گشت، کار حقیقی ما همین سفر است...

(منبع: پندار/ ریچارد باخ/ ترجمه لادن جهانسوز)

 


کلمات کلیدی:
 
بندگی او رهایی از بندهاست...
ساعت ٤:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢٩ 

...رسیدیم تا بندگی... راستش وقتی مفهوم عمیق‌تر بندگی رو فهمیدم احساس‌های مختلفی رو هم‌زمان تجربه کردم... شگفتی، شرمندگی و ...، اما بیشتر از همه... می‌خواستم فریاد بکشم که وای بر من...  آخه بنده هر چیز و هر کسی بودم بجز خدا!!!  بقیه‌اش رو بخونین تا ببینین اغراق نیست ...

... بندگی مفهوم خیلی قشنگی داره... یعنی با میل و خواست خود از همه بندها رهیدن (از جمله از بند خود، البته خودهای ساختگی و غیر حقیقی، بار گذشته هم به نقل از کلام زیبای بزرگی گفتم که خدا=به‌خودآ، به خود حقیقی...) بندگی یعنی به بند خدا افتادن...  اما کسی که از همه بندها رها بشه و به بند خدا بیفته نه تنها اسیر نیست، بلکه آزاده! آزاد آزاد... آخه خدا بی‌کرانه... تنها وجود بی‌مرزه...پس اسارت در او اصلاً معنی نداره... مگه اگه در جایی که هیچ مرزی نداره اسیر بشیم احساس اسارت می‌کنیم؟

به بند او افتادن عین رهائیه...، وارستگیه...، هر وقت ما از همه بندها رها بشیم، تازه می‌شیم بنده خدا...

اما اون چیزی که مهمه اینه که ماها متوجه نیستیم که اسیر چه بندهایی هستیم، و بنده چه چیزها و چه کسانی هستیم!

اگه ظاهراً نگاه کنیم بندی به دست و پاهامون بسته نیست، بدی‌اش هم همینه که این بندها نامرئی‌اند، اگه می‌دیدیمشون به این راحتی اسیرشون نمی‌شدیم... به قدری هم زیادن که نمی‌‌شه شمردشون...

همه بندهایی که موجب می‌شن ماها برای همرنگ جماعت شدن و از قافله تمدن عقب نمودن کارهای خاصی رو انجام بدیم و طور خاصی زندگی کنیم، حتی به قیمت اینکه روحمون اون کارها و روش‌ها رو تایید نکنه! مثلا اگه دوست داریم رشته نقاشی بخونیم علاقه و استعداد خودمون رو کنار می‌گذاریم و دکتر یا مهندس می‌شیم! (در حالی که موفقیت و خوشبختی واقعی ما در اون‌ها نیست) مثلا اگه فلان مدل یا فلان رنگ بهمون نمی‌یاد باز هم اون رو می‌پوشیم چون مده! چقدر به خودمون زحمت می‌دیم و شبانه روز کار می‌کنیم تا پول در آریم و چیزهایی رو تهیه کنیم که برامون لازم هم نیست اما تحسین دیگران رو برمی‌انگیزه! چقدر تلاش می‌کنیم که دیگران ما رو تایید کنند و مسخره‌مون نکنند... اگه درست نگاه کنیم می‌بینیم که تقریباً همه زندگی ما با چنین کارهایی عجین شده ... بعضی وقت‌هابه قدری عجین شده که به عمق ذهنمون فرو رفته ، یعنی حتی متوجه نیستیم که این‌ها ، اون بندها و اسارت‌ها هستن! متوجه نیستیم تحت القاء اون‌‌ها قرار گرفتیم، چون اون قدر عمیق روی ما اثر گذاشتن که ما رو هیپنوتیزم کردن! و تصور می‌کنیم اون‌ها انتخاب و علاقه خود ما هستن! اما یک مژده! با این وجود  باز هم می‌شه تشخیصشون داد چون یک نشونه داره... نشونه اینه که به ما رضایت و شادی درونی و عمیق و دائمی نمیدن... زندگی می‌شه از یک کار به کار دیگه از هدفی به هدف دیگه ...

بندگی خدا رهایی از همه این بندهاست... بندهایی که غالبا ذهنی‌اند... و به قدری بهشون عادت کردیم که اون‌ها رو نمی‌بینیم، حتی از رها شدن از اون‌ها می‌ترسیم و بدتر اینکه حتی تاییدشون هم می‌کنیم... انگار زندگی بدون اون اسارت‌ها ممکن نیست (اما زندگی بزرگان حجتیه برای ما که این‌ رهایی ممکنه)...

قصد دارم دفعه بعد براتون یک داستان زیبا بیارم ... داستانی گویای اسارت خودساخته ما، اسارتی که نمی‌گذاره در جریان هستی و در حضور خدا رها بشیم...... پس تا بعد...


کلمات کلیدی:
 
مغناطیس عشق...
ساعت ٤:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢۱ 

...و اما چطور می‌‌تونیم او رو داشته باشیم؟

با مغناطیس عشق... آخه راه داشتن او یکی شدن با اوست، و شرط این یگانگی و وصل هم مثل هر وصلی پیمودن جاده کم‌گذر عشقه...

عشق آهن‌ربایی است که خداوند نمی‌تونه ازش بگریزه

(از کتاب سخنانی از پاراماهانسا یوگاناندا )

می‌فرماید:

آنکس که مرا طلب کند می‌یابد

آنکس که مرا یافت می‌شناسد

آنکس که مرا شناخت دوستم می‌دارد

آنکس که دوستم داشت به من عشق می‌ورزد

آنکس که به من عشق ورزید من نیز به او عشق می‌ورزم

آنکس که به او عشق ورزیدم می‌کشم او را

(تو پرانتز بگم که یهو اینجا از ترس جا نزنیم... ماها از مرگ پیش ذهنیت داریم ، اما مرگ اصلی مرگ منیت ماست... مولانا می‌گه: بمیرید بمیرید از این مرگ نترسید ... اشاره به مرگ من‌های ماست... هی منم منم می‌کنیم... مال من خواست من ، میل من، من من من ... وای از این همه من... جهان امروز... جنگ و جدال بین من هاست...)

آنکس که او را بکشم خونبهایش بر من واجب است

و آنکس که خونبهایش بر من واجب است پس من خود خونبهایش هستم

(حدیث قدسی)

باورتون می‌شه؟ یعنی خدا خودش رو می‌ده به ما.......................................................

یه وقت توی دلتون نگین این که خیلی دوره... این که عملی نیست... من که عاشق خدا نیستم... عشق به خدا دست‌نیافتنیه...  حتی نمی‌تونم تصورش کنم و ...

اما می‌تونین جای این فکرهای ناامید کننده بپرسین چطوری می‌تونم عاشقش بشم؟ این سوال جواب داره...  اون هم یه جواب عملی ... جواب اینه: با تمرین عاشقی... زندگی می‌تونه بشه تمرین عاشقی... ببینیم یه عاشق چطوریه؟ سعی کنیم همون طور باشیم تا عاشق بشیم...

... عشق فرا رفتن از منه ... نبود منه... نابودی منه... مرگ منه... و عاشق خودش و خواسته‌های خودش رو برای معشوقش و خواسته‌های او  کنار می‌گذاره یا فدا می‌کنه ...

عشق چیزیه که می‌تونه ما رو به خدا برسونه... بزرگی فرموده خدا یعنی خودآ به خودآ ... پس برای رسیدن به خدا باید به خودمون برسیم ، اما به خودحقیقی‌مون، و این خود حقیقی ما مثل یک مرواریده که به گل و لای منیت و من‌های ما آغشته شده... راه پاک کردن این من‌ها هم عشقه... یه عاشق از بند خودش رها می‌شه و به اختیار و میل خودش به بند معشوقش در‌می‌یاد... این می‌شه همون بندگی... اما وای از دست ماها که همه‌مون فکر می‌کنیم بنده‌ایم! خوبه بندگی رو ازنو نگاه کنیم... بدون پیش‌ذهنیت‌ها... یک نگاه معنا یاب به بندگی داشته باشیم... راستی بندگی یعنی چی؟ تا بار دیگه...


کلمات کلیدی:
 
حتی اگه نه به حکم دل، به حکم عقل...
ساعت ٥:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱۳ 

... راستش این متن خیلی مهمه... اگه تا حالا هم مطالب رو بادقت نخوندین این رو حتما بخونین...

خب، تا حالا چی گفتیم و از کجا به کجا رسیدیم؟

شروع کردیم با اینکه چرا توی زندگی هر کاری که می‌کنیم، با همه تلاش‌ها و حتی نتیجه‌ها، اگه کلاه خودمون رو قاضی کنیم می‌بینیم باز هم اون طور که باید و شاید احساس شادی و آرامش و رضایت عمیق نداریم. گاهی حس می‌کنیم عمرمون رو هدر دادیم یا هنوز اون کاری رو که باید انجام ندادیم... و ... و ... و رسیدیم به اینکه علت اینه ‌که ما خود حقیقی و نیاز حقیقی‌مون رو گم کردیم... اگه به خود حقیقی و نیاز حقیقی‌مون بپردازیم همه چیز عوض می‌شه... طبیعتاً این سؤال پیش میاد که برای پیدا کردن خود حقیقی‌مون چه کنیم... گفتیم و از گفته‌های بزرگی به اینجا رسیدیم که برای نزدیک شدن به خود حقیقی:

"هیچ کاری نکن و فقط و فقط بایست و بدان که خدا هست و بر همین تفکر کن."

بعد در راستای این تفکر، از بعضی زوایا به حضور خدا نگاه کردیم ... و دیدیم که اگه به او بدون پیش‌ذهنیت و بدون عینک‌های تیره‌ای که معمولا به چشم داریم و بر اساس کلام خودش و بزرگان نگاه کنیم جز خوبی مهربونی و بخشندگی چیزی در وجود او نمی‌بینیم... می‌فهمیم که او برای ما همه چیز می‌شه... همه چیز، و می‌فهمیم که پاسخ همه نیازهای ما درحضور خودشه. مگه جز اینه که ما با همه کارهامون دنبال شادی و رضایت و لذت و آرامشی پایداریم؛ چیزی که فقط در حضور او پیدا می‌شه، او که هم سرچشمه اینهاست و هم پایداره، اما در عوض ما کجا جستجو می‌کنیم؟ توی چیزهای ناپایدار و متغیر و گذرا، توی همه چیز جز خود او... (مدام از یک خواسته می‌پریم به یکی دیگه، و زمان رسیدن به هر آرزومون، زمان تولد یک یا چند آرزوی دیگه است که هیچ وقت تمومی ندارن ... ) و  این‌طوری هر چی بیشتر می‌گردیم کمتر پیدا می‌کنیم و بیشتر افسرده می‌شیم ...

اما اگه واقعاً تعمق و تأمل کنیم و ببینیم (دیدنی از نو... این خیلی مهمه... چشم‌ها را باید شست... جور دیگر باید دید...) که پاسخ همه نیازهامون (اون هم بهترینش... بدون هیچ عیب و نقصی...) یکجا در وجود یکی هست، اون وقت خواستار همون یکی می‌شیم، حتی اگه نه به حکم دل، به حکم عقل... (آخه انسان کمال طلب هم هست، و همیشه بهترین رو می خواد، البته بهترینی رو که کشف کنه! اما متاسفانه  خیلی‌ها "او" رو کشف نمی‌کنند، حتی تا آخر عمر! آخه به‌نظرشون همیشه کارهای مهم‌تری بوده برای انجام دادن و چیزهای خوب‌تری بوده برای به‌دست آوردن! بگذریم...) این‌ طالب شدن می‌شه یه نقطه عطف توی زندگی، اینجا به خود حقیقی‌مون نزدیک‌تر می‌شیم، چون دیگه اون من قبلی نیستیم که هزار چیز می‌خواست، حالا منی هستیم که «یکی» می‌خواد، «یکی» که همه چیزه ... اینجا نیاز ما هم تغییر می‌کنه؛ از همه چیز ناپایدار می‌شه یکی پایدار...، و این خواستن «یکی» و تلاش برای به دست آوردن او می‌شه حدیث زندگی جدید ما...، اما حالا باید دید که چطور می‌تونیم او رو داشته باشم؟... تا بار دیگه...


کلمات کلیدی: