نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
باران نور

 

فرسنگ‌ها دور از خود!

سلام به همه‌ي دوستان خوب

اول از همه بي‌نهايت ممنون از تك تك شماها، از حضور پر از لطفتون، دعوت‌هاتون، احولپرسي‌هاتون و همه‌ي محبت‌هاتون...

بايد بگم كه متاسفانه در شرايط فعلي اوضاع بر وفق پاسخ‌گويي به ديدارهاي پر از محبتتون و از استفاده از متن‌هاي خوبتون نيست ... براي همين هم فعلا همين جا صميمانه از همه‌تون تشكر مي‌كنم و سعي ميكنم چند وقت يكبار براتون متن جديد بگذارم و مطالب خوبي‌رو كه به دستم مي‌رسه با شماها قسمت كنم تا ...

چند روزيه كه شماره 17 فصلنامه علم موفقيت رو تهيه كردم و دلم مي‌خواد اينجا به همه دوستان خوبم بگم كه سعي كنيد هر طور شده اون رو تهيه كنيد و بخونيد و به تمام كساني كه دوستشون دارين هم سفارش كنيد كه همين كار رو انجام بدن و ...

محوريت مطالب اين شماره درباره "خود بودن" بود...هر چي بيشتر مي‌خوندم بيشتر مي‌فهميدم كه ماها چقدر از خودمون دور افتاديم ، اون قدر كه حتي متوجه نيستيم كه نه خواسته‌هامون واقعا مال خودمون‌اند و نه آرزوهامون و نه حتي راه زندگيمون، بلكه بهمون القاء شدن! مي‌گين چطور؟

فكر كنيد مثلا اگر ما توي خانواده و جامعه‌اي متولد شده باشيم كه در چشمشون پزشك شدن يك ارزش و كاري قابل تحسينه ناخود آگاه اين انديشه در ما القاء مي‌شه كه عشق و علاقه‌مون پزشك شدنه. اما اگه يك شب بخوابيم و فردا صبح توي خانواده و جامعه‌اي بيدار بشيم كه براي پزشك‌ها ارزشي قائل نيستن و مثلا هنرمند بودن در نگاهشون يك ارزشه آيا عليرغم ملامت جامعه و اطرافيان همچنان حاضريم سختي‌هاي كار رو تحمل كنيم و پزشك بشيم؟ اگه حاضر نباشيم چطور مي‌تونيم بگيم كه پزشك شدن علاقه باطني ماست و نه القاء محيط زندگي و اطرافيان؟

به اميد خدا بقيه صحبت در متن بعدي...

نظراي قشنگ شما        link        سه‌شنبه، 11 اردیبهشت، 1386 -

در آغاز با تو مي‌گوييم ...

خدايا

به ما علم بده

علمي كه با آن بدانيم چيزي نمي‌دانيم

تا به آنچه گمان مي‌كنيم مي‌دانيم نچسيبم

و لحظه لحظه عمرمان را صرف اين كنيم تا بدانيم تو براي ما چه مي‌خواهي

خدايا

به ما قدرت بده

قدرتي كه با آن از ضعف‌ها و ناتواني‌هايمان نترسيم و نگريزيم؛  آنها را بشناسيم و بپذيريم

و در عوض قدرت‌ها و توانمندي‌هاي حقيقي‌مان را ، هر چند اندك به نظر آيند بشناسيم و دريابيم

و در آنچه تو برايمان بهترين مي‌داني به‌كار گيريم...

خدايا

در اين آغاز با تو مي‌گوييم

و از تو مي‌خواهيم

ياري‌مان كن...

(برداشتي از نشريه علم موفقيت – زمستان 85)

 

نظراي قشنگ شما        link        دوشنبه، 6 فروردین، 1386 -

در بهاري كه از راه مي‌رسد...

سلام به همه دوستان خوب

اول از همه واقعا ممنون از همه‌تون كه به باران نور سرزدين، مدتي بود كه سرم خيلي خيلي... شلوغ بود فرصت نشد ديدارهاي پر از لطفتون رو پاسخ بدم به اميد خدا فرصت بشه سعي مي‌كنم پيش همه‌تون بيام و از متن‌هاي خوبتون استفاده ‌كنم...

راستش با هواي خوب و لطيف امروز كه اومدن بهار رو نويد مي‌داد به ياد يك دعاي زيبا افتادم  و فكر كردم اون رو با شماها سهيم بشم ...

 

اي روح بزرگ! اي خالق هر آنچه هست!

از انسان و درخت و علف و توت

ما را ياري كن تا با خود مهربان باشيم

و در زمين شادمان

...

اي روح بزرگ

با ما مهربان باش

به اين مردم، رحمت ديدن درختان

و علف‌هاي سبز

گل‌ها و ميوه‌هاي توت را

در بهاري كه از راه مي‌رسد

عطا فرما

تا بدين گونه

بار ديگر همه با هم ديدار كنيم

اي روح بزرگ، از تو مي‌طلبيم

(منبع: سرخپوستان بزرگ مي‌گويند ۲/ نشر ياهو)

نظراي قشنگ شما        link        چهارشنبه، 16 اسفند، 1385 -

پل گذرگاهي است براي عبور...

پل گذرگاهي است براي عبور

نمي‌توان قطعه‌اي از آن را خريد

و يا بر روي آن خانه ساخت

نمي‌توان به آجرهايش دل بست

تنها مي‌توان از آن گذر كرد

پل گذرگاهي است براي عبور...

(از مكتوبات آفتابگردون)

 

نظراي قشنگ شما        link        سه‌شنبه، 10 بهمن، 1385 -

همچون آبشاران...

هر نقطه كه باشي

بايد فرود آيي

جاري شوي

پيش روي

تا به «اصل» بپيوندي

چون آبشاران

كه از اوج مي‌گريزد

به خاكساري فرود مي‌آيد

تا در انتهاي راه، به «دريا» رسد

و زيبايي آيا غير از اين است

گريختن از صعودهاي كاذب

و فرود در قلب «اصالت» ...

 

(از ضميمه روزنامه اطلاعات)

نظراي قشنگ شما        link        سه‌شنبه، 12 دی، 1385 -

ترانه‌اي براي او...

او هميشه منتظر ماست... منتظره باهاش حرف بزنيم... براش بنويسيم... نامه يا هر چي دلمون مي‌خواد...

او هميشه منتظر ماست...

هوالمحبوب

براي يگانه محبوب آسماني‌ام

 مي‌خواستم برايت ترانه‌اي بسرايم

از آواي باران

از آهنگ باد

مي‌خواستم برايت ترانه‌اي بسرايم

از سپيدي مريم

از عطر ياس

مي‌خواستم برايت ترانه‌اي بسرايم

از مرغزار و مه

از ابر و ماه

مي‌خواستم برايت ترانه‌اي بسرايم

از سبزه و علف

از بوي خاك

مي‌خواستم برايت ترانه‌اي بسرايم

از هر آنچه زيبايي است

از تمامي لطافت

از نهايت عشق...

اما ديدم ...

يكايك بندهاي ترانه‌ام را

تو پيش‌ترها

در ترانه‌ي زيباي هستي‌ات

براي من سروده‌اي...

(از مكتوبات آفتابگردون) 

  

نظراي قشنگ شما        link        شنبه، 18 آذر، 1385 -

يكي هست كه هميشه منتظر توست...

امروز صبح كه از خواب بيدار شدي به تو نگاه كردم،

اميدوار بودم كه با من حرف بزني، حتي اگر شده براي چند كلمه...

فكر مي‌كردم شايد بخواهي به‌خاطر اتفاق خوبي كه ديروز برايت افتاده بود از من تشكر كني...

وقتي داشتي خودت را براي رفتن حاضر مي‌كردي آنقدر وقت داشتي كه بايستي و به من سلامي كني...

حتي يك‌بار هم پيش آمد كه مجبور شدي پانزده دقيقه منتظر بماني و كاري هم نداشتي كه بكني جز اينكه روي صندلي بنشيني، آنوقت ديدم كه از جاي خودت بلند شدي فكر كردم مي‌خواهي با من حرف بزني، اما تو در عوض به طرف تلفن دويدي و به يكي از دوستانت زنگ زدي تا از شايعات اخير خبردار شوي

تمام مدت روز را با شكيبايي به تو نگاه كردم

با اين همه كار حدس زدم مشغول‌تر از آن هستي كه با من حرف بزني

متوجه شدم كه قبل از ناهار به اطرافت نگاه كردي شايد به اين دليل كه خجالت مي‌كشيدي با من حرف بزني، نخواستي سرت را خم كني

به سه چهار ميز آن طرف‌ترت نگاهي انداختي و متوجه بعضي از دوستانت شدي

آنها قبل از اينكه ناهارشان را بخورند چند كلمه‌اي با من حرف زدند اما تو حرفي نزدي

طوري نيست هنوز هم قدري وقت هست و من هنوز هم اميدوارم كه تو بالاخره با من حرف بزني

بعد به خانه‌ات رفتي و مثل اينكه خيلي كارها داشتي كه بايد انجام مي‌دادي

بعد از اينكه بخشي از كارهايت را انجام دادي تلويزيون را روشن كردي

اصلا تو علاقه‌اي به تماشاكردن تلويزيون داري؟ همينطور آن را روشن مي‌كني و هر روز مدت زيادي پاي آن مي‌نشيني...

من باز هم صبورانه منتظر ماندم تا تلويزيون تماشا كردي و شامت را خوردي اما باز هم با من حرفي نزدي

گمان مي‌كنم وقت خواب خيلي خسته بودي

بعد از اينكه به بقيه اعضاي خانواده شب بخير گفتي توي رختخواب پريدي و در يك آن به خواب رفتي

طوري نيست چون شايد اصلاً متوجه نباشي كه من هميشه براي تو اينجا هستم

و صبر خيلي زيادي دارم، زيادتر از آنچه بتواني فكرش را بكني

و حتي مي‌خواهم به تو ياد بدهم كه چگونه با ديگران همين‌قدر صبور باشي

من به قدري عاشق تو هستم كه هر روز براي يك سر فرود آوردن، دعا يا فكر تو، يا گوشه‌اي از قلبت كه آكنده از سپاس باشد منتظر مي‌مانم...

مي‌داني... گفتگوي يك جانبه كار سختي است...

خوب مي‌بينم كه يك بار ديگر داري از خواب بيدار مي‌شوي و من باز منتظر مي‌مانم، بدون اينكه احساسي جز عشق به تو داشته باشم

با اين اميد كه امروز لحظه‌اي از وقتت را به من بدهي

روز خوبي را برايت آرزو مي‌كنم

دوست تو... خدا...

(ترجمه متني از اينترنت)

نظراي قشنگ شما        link        شنبه، 27 آبان، 1385 -

يه راز بزرگ...

هيچ وقت دلتون خواسته كه حضور زنده‌ي خدا رو توي زندگي‌تون احساس كنين؟ از يك حضور كاملاً واقعي حرف مي‌زنم، نه اون جوري كه ما معمولاً تصور مي‌كنيم. كاملاً واقعي و زنده ، واقعي‌تر و زنده‌تر از اعضاي خانواده و دوستانمون و ...

شايد خيلي از ماها اصلاً به اين موضوع فكر نكرده باشيم چون به نظرمون غيرعملي و دور از ذهن مياد... بيشتر ماها ناخودآگاه فكر مي‌كنيم كه چون خدا خيلي بزرگه و ما خيلي كوچيك نمي‌تونيم با او ارتباط  خوبي برقرار كنيم، فكر مي‌كنيم بايد جور خاصي باشيم تا او ما رو بپذيره و ...

اما برعكس تصور ما، تجربه‌‌ي برقراري يك ارتباط زنده و واقعي با خدا كاملاً ممكن و عمليه (افرادي كه تجربه كردن اين رو مي‌گن) حالا شايد فكر كنيم كه اگه هم عمليه اما كار هر كسي نيست، بايد براش كلي رياضت بكشيم و ... و ... و ... تا بلكه، شايد...

اما راه اين كار، اصلاً پيچيده و عجيب و غريب نيست، برعكس خيلي دم دست و عملي و ساده‌ است... ساده‌تر از اون چيزي كه فكر كنيم ... خدا مي‌خواد كه ما در ارتباط با خودش كاملاً طبيعي باشيم ، خودمون باشيم، خود خودمون، نمي‌خواد نقش بازي كنيم و نقابِ خوب بودن به صورتمون بزنيم...  اين هم درسته كه او خيلي بزرگه و ما خيلي كوچك، اما او خودش رو به اندازه فهم ما كوچك مي‌كنه... و اين هم از لطف بي‌حدشه...

خلاصه اينكه راز برقراري ارتباط  واقعي و زنده با خدا در اينجاست... راز اينه: با او مثل يك زنده برخورد كنيم... مثل اعضاي خانواده‌مون ، مثل دوستانمون، براي او وقت بگذاريم، بهش توجه كنيم، اوقاتمون رو باهاش بگذرونيم، باهاش بريم پياده روي، توي شب‌هاي گرم تابستون، روزهاي سرد زمستون، توي بهار، همين الان توي پاييز...، توي كوچه‌ها و خيابون، باهاش قدم بزنيم...، توي روز توي شب ... باهاش بگيم، باهاش بخنديم،‌ گاهي گريه كنيم، درددل كنيم، مشكلاتمون رو باهاش درميون بگذاريم، از آرزوهامون بگيم، از رؤياهامون، از رازهاي دلمون، نظرش رو بپرسيم ، ازش كمك بخواهيم، و ...

اون وقت چيزي نمي‌گذره كه مي بينيم كم‌كم داره تحولاتي رخ مي‌ده!

نظراي قشنگ شما        link        جمعه، 5 آبان، 1385 -

مداد جادو...

دوستان! باز هم يك داستان... 

روزي روزگاري پسركوچولويي به نام اليكا هديه‌‌اي منحصر به فرد گرفت: يك مداد جادو! اليكا مي‌توانست با مداد جادو هرچه آرزو داشت بيافريند. نقاشي‌هاي مداد جادو همواره شگفت‌انگيز بود. يك بار او برايش بالني كشيد و سوار بر آن با هم به دوردست‌ها رفتند... بار ديگر جهاني از نور با باغ‌هايي رنگارنگ نقاشي كرد... اليكا با مدادش به داخل آن رفتند و در آنجا خودشان هم به نور تبديل شدند... همراهي با مداد جادو براي اليكا بسيار لذت‌بخش بود و او كاملاً احساس خوشبختي مي‌كرد.

تا اينكه روزي اليكا هوس اسباب‌بازي كرد و به مداد جادو گفت برايش يك آدم آهني نقاشي كند. مداد جادو آدم آهني سخنگويي را كه مي‌توانست راه برود براي اليكا نقاشي كرد. اليكا آدم آهني را برداشت و تمام روز سرگرم بازي با آن شد. فرداي آن روز اليكا تقاضاي نقاشي چند هواپيما را كرد و روز بعد تعداد زيادي اتومبيل رنگارنگ خواست. روزهاي بعد هم اسباب‌بازي‌هاي ديگري را ‌خواست و هر روز تمام وقت به بازي با آنها مشغول شد. ديگر اتاق اليكا پر از اسباب‌بازي شده بود و او سخت سرگرم بازي با آنها!

ماه‌ها بدين منوال گذشت و او در اين مدت حتي يك بار به سراغ مداد جادويش نرفت. تا اينكه كم‌كم اسباب‌بازي‌ها برايش خسته كننده شدند و ديگر حوصله بازي با آنها را نداشت. در اين ميان ناگهان به ياد مداد عزيزش افتاد كه مدت‌ها آن را نديده بود. شروع به جستجوي آن كرد... ولي اسباب‌بازي‌ها به قدري زياد بودند كه اليكا در بين جستجو خسته مي‌شد و خوابش مي‌برد يا اصلا فراموش مي‌كرد كه دنبال مدادش مي‌گردد و دوباره با يكي از اسباب‌بازي‌ها مشغول بازي مي‌شد... و باز ماه‌ها بدين منوال سپري شد... تا اينكه...

در يك صبح قشنگ وقتي اليكا از خواب بيدار شد، چشمش از پنجره به خورشيد زيبا در آسمان افتاد و روزهايي را به‌يادآورد كه همراه مداد جادو با بالني كه برايش كشيده بود به گردش مي‌رفتند. دلش خيلي براي مدادش تنگ شد. اما در اين مدت نتوانسته بود پيدايش كند. بلند شد و به اتاق شلوغش نگاهي كرد... در يك لحظه عزمش را براي يافتن مدادش جزم كرد و تصميمي جدي گرفت...

رفت و كيسه زباله بزرگي آورد و اسباب‌بازي‌ها را يكي يكي در آن ريخت، حتي آنهايي را كه خيلي دوست داشت، چرا كه مي‌دانست مداد جادو كه همه اين اسباب‌بازي‌ها را برايش آفريده بود به تنهايي مي‌توانست او را خوشبخت و خوشحال كند. اليكا چند كيسه بزرگ را از اسباب‌بازي پر كرد و آنها را بيرون برد. حالا ديگر اتاقش كاملاً خالي شده بود و مي‌توانست مداد جادو را ببيند كه در گوشه اتاق با لبخندي زيبا منتظر اوست...

(تلخيصي از مقاله مداد جادو - از نشريه هنرهاي زيستن)

... هيچ مي‌دونين همه ماها هم يك مداد جادو داريم كه مي‌تونه هر چيزي دلمون بخواد برامون بكشه! فقط مساله اينجاست كه ميون شلوغي چيزهايي كه ازش خواستيم برامون بكشه گمش كرديم... راستي دلتون براش تنگ نشده؟

نظراي قشنگ شما        link        یکشنبه، 16 مهر، 1385 -

رهايي در جريان هستي ...

زماني در دهكده‌اي، در قعر رودخانه‌اي بزرگ و كريستال گونه، مخلوقاتي زندگي مي‌كردند. جريان رود، در سكوت از روي همه‌ي آنان؛ پير و جوان، توانگر و فقير، خوب و بد، مي‌گذشت. جريان به راه خود مي‌رفت و تنها خود كريستالي خويش را مي‌شناخت.

هر مخلوقي به روش خاص خودش محكم به شاخه‌ها و صخره‌هاي قعر رودخانه چسبيده بود، زيرا چسبيدن، شيوه‌ي زندگي آنان به‌شمار مي‌رفت و مقاومت در برابر رودخانه، چيزي بود كه آنان از هنگام تولد آموخته بودند.

اما سرانجام يكي از مخلوقات گفت: من از چسبيدن خسته شده‌ام، گرچه جريان را به چشم نمي‌بينم، اما اعتقاد دارم كه مي‌داند به كجا مي‌رود. خود را رها مي‌كنم و مي‌گذارم مرا به هركجا كه مي‌خواهد ببرد. با چسبيدن از ملالت خواهم مرد.

مخلوقات ديگر خنديدند و گفتند: نادان! اگر رها شوي، جرياني را كه مي‌پرستي تو را بر صخره‌ها مي‌كوبد و خرد و متلاشي مي‌كند و تو پيش از مرگِ از ملالت، خواهي مرد. اما او به آنها اعتنايي نكرد، نفس عميقي كشيد و خود را رها كرد و بي‌درنگ به‌وسيله‌ي جريان بر صخره‌ها كوبيده شد. پس از آنكه مخلوق بار ديگر از چسبيدن خودداري كرد، جريان او را از عمق رودخانه به سوي بالا رها كرد، پيكرش سائيده و كبود شد اما صدمه چنداني نديد.

و مخلوقات ساكن در بخش پايين‌تر رود كه او برايشان غريبه بود فرياد زدند: نگاه كنيد يك معجزه! مخلوقي اينجاست كه همانند ماست اما پرواز مي‌كند! مسيحاي رهايي‌بخش را تماشا كنيد، بيا و همه‌ي ما را نجات بده!

و آن رونده در جريان گفت: من بيش از شما نجات دهنده نيستم. اگر فقط جرات رفتن را به خود بدهيم، رودخانه از اينكه ما را رها كند شادمان خواهد گشت، كار حقيقي ما همين سفر است...

(منبع: پندار/ ريچارد باخ/ ترجمه لادن جهانسوز)

 

نظراي قشنگ شما        link        پنجشنبه، 6 مهر، 1385 -

  RSS 2.0